وقتی ک صبح اول صبح پام رسید اینجا نم بارون منو مثه بچه بغل کرد و گذاشت تو طاقچه کنار گل شب بو تا مست کنم،بوی بهار اومد...:-) ولی من معشوقه ی پاییزم!:-)
با دوسم:-) ک میحرفیدم آرزو کردم ک کاش هیچ جاذبه ای وجود نداشت،ن زمین،ن ماه،ن خورشید،چرا راه دور،اصن همین دل چرک مرده ی خودم... ک مثه مثلث برمودا همه چیو بایگانی نمیکرد تو خودش!:|
یک عدد دوست باسواد محشر مهربان پیدا کردم،معسی خدا:-) بهم گفت اگه پسر بودی زنت میشدم!:-):-D باور کنید هنوز دورقمی نشده ساعت دوستیمون! خدایا شکرت،حالم خوب شد!:-)